محمد اعظم خان ( ناظم جهان )

296

اكسير اعظم ( فارسى )

تومال مس سوده در اين ضماد افزايند كه آن به سهولت بگشايد . و بهترين دوا كه در گشادن خراجات بعد نضج تجربه كرده‌ايم اين است كه چرك خانه زنبور و بزر كتان هر دو بكوبند و به عسل آميخته بر سلعه ضماد كنند و چون آن را بگشايد بر آن نگذارند تا غائر نكند . و اما مرهم منبت لحم اين است كه بگيرند موم و روغن گل و بر آن اندك سفيده ارزيز و قدرى مرداسنگ كوفته بيخته داخل كنند و حركت دهند تا مخلوط شود پس در هاون انداخته بر آن اندك سفيدهء بيضه رقيق اندازند و بسايند تا مخلوط گردد بعد از آن آب سرد ببرف بر آن ريزند و بياميزند تا مغسول و سفيد شود بعده بدان علاج كنند هر جراحت و هر خراج را كه ارادهء انبات لحم آن باشد پس هرگاه سطح جراحت با سطح جلد برابر گردد اين مرهم موقوف كنند و به مرهم راتينج و كندر علاج آن نمايند و نسخه او بعينه همين نسخه است در آن كندر و راتينج به قدر واجب زياده كنند . و اگر نبات لحم زائد شود حتى كه بر سطح جلد بلند گردد بر آن قطعهء پنبه نهند و بالاى آن رفاده اندك خشن بندند يك بار كه اين لحم را كم كند و بگدازد پس به دواى مختم علاج كنند . طريق دوم آن‌كه سلع را بسر مبضع معروف بورده از موضع اسفل سلع شكاف دهند بعده فتيله قوى از بنيه منقوش اندر آن نهند و هر روز فتيله را در غلظ و طول افزايند تا آن‌كه سلع بشكافد و از آن مادهء گداخته و ريم برآيد پس غلاف او خارج كنند كه آن به سهولت برآيد چون موضع پوسيده گردد بعده مطابق آن‌كه مذكور شد علاج نمايند . طريق سوم آن است كه نظر كنند به سوى سلع و به مقدار تشبث او به موضع و بجوهر عضو پس جلد او بشكافند اگر از آن مانعى نباشد و شكاف صليبى دهند و سلع را بصناره بگيرند و از جائى كه بدان متشبث باشد برفق جدا كنند تا مع غلاف برآيد پس به مرهم مسكن وجع منبث لحم كه مذكور شد علاج كنند و در آن چيزى از شحوم زياده كنند كه آن فى الفور تسكين اوجاع مىكند و معالج جهد نمايد كه جلد شكافته مشوش نشود و اين طريقه را بعضى حذاق چنان اختيار مىكنند كه سلعه را چند روز محكم مىبندند تا آن‌كه در جاى اندك از جلد مجتمع گردد بعده اخراج او بر ايشان آسان مىشود و موضع اثر كوچك مىگردد . و بدانند كه اخراج سلع و شكافتن خراجات و مداواى خنازير به آهن البته نشايد مگر بعد فصد و استفراغ و لزوم پرهيز درد مزاج مريض به اعتدال او پس واجب است كه طبيب از اين غافل نباشد . [ گيلانى ] گيلانى مىنويسد كه گاهى علاج سلع بعد فصد و استفراغ و تنقيهء بدن به اين طور مىكنند كه حيله براى اخراج او در فصل موافق نمايند و آن را صليبى يا به طول بشكافند و بصناره برداشته بمشراط يا نبوك آلة شكاف استيصال آن كنند تا بعد التحام عود نكند و سلع كه در حدود يافوخ با بقريب گوش باشد بايد كه از شكافتن شريان حذر نمايند پس اگر خطا نوك نشتر بشريان رسد به آن داغ دهند بعد از آن بمرهمى كه در آن صمغ صنوبر و اشق و كندر و مانند آن باشد علاج كنند و اما دوايى كه بعد اخراج سلع بدان پر كنند و احتياج تكرار ندارد بلكه در يك بار كفايت كند آن زرور معروف بسرقولون است و نسخه او اين است كه بگيرند دقاق كند دو درم مر صاف نيم درم گلنار سه درم جفت بلوط يك درم گل سرخ گل ارمنى هر واحد دو ثلث درم و همه را سائيده بحرير بيخته موضع سلع بدان پر كنند و ببندند به غير آن‌كه آن را آب رسد پس در يك مرتبه صحت يابد و همچنين سائر خراجات شكافته را چون بدين ذرور در اول پر كنند در يك دفعه الزاق آن نمايد غدد و عقد گاهى در بعض اعضا ورم غددى چون بندق و جوز و كم و زياده از آن پيدا شود بيشتر بر پشت كف دست و بر پيشانى باشد و در اول امر چنان بود كه اگر بر آن غمز نمايند متفرق گردد بعد از آن عود كند در اكثر و گاهى عود نكند و به قول طبرى بعضى از غدد طبيعى بود چون غدد بيخ زبان و قريب ادعيهء منى و گردن و بغل و بن ران و اين نوع را احتياجى به علاج نيست و بعضى غير طبيعى باشد كه در اينجا مقصودست و اين در جميع مواضع از اعضاى بدن حادث شود بالجمله غدد جسمى است صلب كه در ظاهر بدن از مادهء غليظ بلغمى و گاهى سوداوى متولد شود و از برد و يبس منقعد گردد و گاهى زيادتى قبول كند و آن را غدد سلعيه گويند . و چون زيادتى قبول نكند آن را سلعهء غدد بنامند و غدد در حقيقت از اقسام سلع است ليكن فرق فيما بين هر دو آن است كه غدد سخت باشد و زيادتى قبول نكند مگر بندرت و او را كيسهء نبود بخلاف سلع و گاهى بثور غدديهء كوچك عارض شود و از جنس اورام غددى نوعى است كه آن را فوجشلا گويند و گويا كه مخصوص است به اين اسم آنچه پس گوش باشد و جرجانى گويد كه نوع ديگر از غدد است كه آن را مسامير گويند و آن به اتباع شيخ جدا مسطور گردد . و اما عقد دو نوع است : يكى ريحى و اين در مواضع معرا از لحم مثل پشت كف و قدم و جبهه چون بندقه و جوزه و غيره پديد آيد و در ابتدا هنگام غمز غائب شود و بعده بر هيئت خود باز آيد و آن يا با درد باشد و يا بىدرد بود . دوم لحمى يعنى آنچه در جوف او بود بجنس لحم غددى مستحيل گردد و اين به لمس صلب باشد بغمز متفرق نگردد . و بعض متقدمين اين را ثواليل مندفنه نامند به سبب صلابت آن و اين در جميع اعضا و